غلط خوردم

راستش از اول هم به آموزش خیلی علاقه داشتم
هم آموزش دیدن ، هم آموزش دادن
تا آنجاکه بیش از ۲۰ تا رشته رسمی و غیر رسمی را دوره دیدم و گذروندم
از یوگا و ری کی و هومیوپاتی و یونگ , NLP و روانشناسی تا متالورژی و مدیریت و نقشه کشی و برق و الکترونیک و برنامه نویسی Plc و ….
اونقدر زیاد بوده که معمولا یادم میره چندتا بوده و کجا، وقتی برای اولین بار خواستم رزومه بنویسم خودم خجالت کشیدم و خیلی از چیزهارو کلا ننوشتم
تا اینکه به تازگی فهمیدم مرض چند پتانسیلی دارم و دارم چوب اون را میخورم
البته ناراضی نیستم ولی به هر حال به خاطر ساختار جامعه و تخصص گرایی ( البته به شرط صرف نظر کردن از بند پارتی) هیچوقت به اندازه خودم نتونستم پیشرفت کنم
بگذریم….
بعد از ۱۷ سال کار صنعتی تو پستهای مختلف ازجمله سرپرست فنی و کنترل کیفیت و تحقیق توسعه و بالاخره مدیریت….یه روز گفتم بذار ببینم من برای چه کاری ساخته شدم و رفتم انواع تستهای شخصیت شناسی مثل  DISC و MBTI را زدم و خلاصه فهمیدم من ساخته شدم واسه تدریس
برای همین رفتم و با هنرستان نزدیک محل کارم که دانش آموزاش هم کارورز مجموعه ما بودن صحبت کردم و شدم معلم هنرستان پسرانه اونهم سمت پاکدشت…
اول مهر شد و با هزار مصیبت وقتمو خالی کردم ( یادتون که هست آخه من یه مدیر خفن بودم) و رفتم سر کلاس
هیچکس نبود
هرچی نشستم بلکه بچه ها بیان هیچکس نیومد
رفتم از معاون پرسیدم بچه ها کجان ؟ چرا کسی سر کلاس نیست؟
گفت اینجوری نیست که … باید بری دنبالشون بیاریشون سر کلاس
رفتم و از تو حیاط جمعشون کردم و آوردمشون سر کلاس و شروع کردم به درس دادن
بعد دیدم هیچ کس به حرفام توجه نمیکنه
خیلی باهاشون بحث کردم دیدم هیچ رقمه حاضر نمیشن به حرف های من توجه کنن
دوباره رفتم سراغ معاون و ماجرا را بهش گفتم ، گفت ببین این جوری نیست دیگه، اول باید باهاشون رفیق بشی
گفتم چه جوری ؟ گفت جوونن دیگه ببین چی می خوان، هرچی می خوان بهشون بده
منم رفتم و بهشون پیشنهاد دادم که بریم تو حیاط بازی کنیم و با هم رفتیم فوتبال بازی کردیم
جلسه اول که گذشت
کلاس دومم به والیبال و خوش و بش گذشت ، جلسه سوم هم به پینگ پنگ  و جلسه چهارم هم به دیدن فیلم و یکسری برنامه های دیگه
بیشتر سر کلاس جوک میگفتیم و میخندیدیم ، یواش یواش داشت سال تموم می شد و من هنوز نتونسته بودم با بچه ها ارتباط بگیرم
نگران این بودم که درس تخصصی شون مونده و من نمیتونم آنها را سر کلاس نگه دارم
خیلی با خودم کار کردم تا با بچه ها رفیق بشم ، و بتونم بهشون درس بدم، اونسال بخیر گذشت و بچه ها هم کم و بیش درسها را خوندن و ختم به خیر شد
اما سال بعد کلاس بچه های سال سومی را دادند به من و من سعی کردم همین برنامه را با اونها پیاده کنم
اما این تو بمیری از اون تو بمیری ها نبود و کار به جایی رسید که یه روز از دست بچه های سال سومی از مدرسه فرار کردم
مدیر که دقیقا میدونست داستان چیه زنگ زد به من که چی شده آقای شفا؟
منم گفتم اینجا یا جای منه یا جای اون بچه های “بووووووووق”
از اون روز دیگه پامو توی مدرسه نذاشتم
بعد پیش خودم گفتم ببین اینا بچه های مدرسه ای بودن و به زور آوردنشان سرکلاس
اینها قدر تورو نمیدونن ، تو حیفی ، جای تو اصلا اینجاها نیست، تو باید یه جایی بری که خودشون طالب علم باشد
چند وقت بعد نمیدونم چی شد یه پیام برام اومد، از کجا؟ نمیدونم
گفتم برم ببینم اونجا کجاست ، ضرر که نداره ، رفتم دیدم یه جای خوبیه با یه عالمه بچه های خوب و اونجا کلی دوست خوب پیدا کردم
بعد از معرفی جو کلاس کلا بهم ریخت و بچه ها اونروز از ۴عصر  تا ۱۱ شب منو نگه داشتن و در مورد تجربیات من ، از من سوال کردن
تازه متوجه شدم وای چقدر جوان هایی هستند که نیاز به راهنمایی های من دارن و اینجا به قول معروف اصله جنسه
اما خوب هنوز تصمیم خودمو نگرفته بودم تا چند روز بعد که با آقای بهرام پور آشنا شدم
اول یکی از دوره های ایشان را شرکت کردم و بعدش هم به من پیشنهاد دوره استادی شد
با آقای بهرام پور صحبت کردم و ایشان هم تاییدیه دادن که این شغل برای من میتونه مناسب باشه و اینقدر تبلیغ این کارِ باحال را کردن که کار قبلیم را ول کردمو وارد این حرفه شدم
بیچاره زنم ):
همینجا دوست دارم سالگرد ازدواجمون ۱۹ شهریور را به همسر بیچاره ام از همین تریبون تبریک بگم
بهرامپور خدا از سر تقصیراتت نگذره
حالا افرادی دور و برم هستن که خیلی مشتاق و طلبه آموزش و یادگیری هستن و من هم مشتاقانه به اون ها آموزش یا مشاوره میدم
و خیلی وقتها تا ۳ و ۴ صبح دارم کار میکنم و پوستم سر نوشتن کتاب و طراحی سایت و … کنده شده
دلم تنگ شده واسه اونوقت که مثل آقاها میرفتم سر کار و احترام و خواب و حقوقم سرجاش بود و خیلی چیزهای دیگه
کی فکر میکرد که انقدر مسیر استادی سخت باشه ! هرچند شیرینی های خودش را داره اما یه وقتهایی میگم خدایا غلط خوردم
محمد علی شفا
۹۷۰۶۱۹