قدرت ذهن انسان چقدر است؟ عملکرد مغز ما چطور است؟

قدرت ذهن چقدر است؟

ما چقدر از ظرفیت ذهنی خودمون استفاده میکنیم؟
۱۰ درصد ؟
۲۰ درصد؟
۳۰ درصد؟
هر چقدر که باشد فکر کنم حتما با من موافقید که هیچکدام از ما از ۱۰۰ درصد ظرفیت فکری و ذهنی خودمون استفاده نمیکنیم
به نظر شما اگر بتونیم از تمام ظرفیت ذهنی و فکری خودمون و بطور ۱۰۰ درصد بهر ببریم چه اتفاقی می افته؟
برای رسیدن به جواب سوالات خودتون حتما این فیلم کوتاه را ببینید
همچنین میتوانید در این رابطه فایلهای کارگاه قوز فکری را بطور رایگان دانلود نموده و گوش جان فرمایید
 
 

اعتماد بنفس کاذب بدون مهارت نه گفتن

اعتماد بنفس کاذب بدون مهارت نه گفتن

واقعا ما بلدیم نه بگیم؟
نه اصولی چطوره؟
تا حالا چقدر آدمهایی را دیدی که گرفتار دردسرهای بزرگی شدن چون مهارت نه گفتن را بلد نیست؟

رابطه اعتیاد و ارتباطات اجتماعی چیست و چه کسانی در معرض خطر هستند؟


 

رابطه ارتباطات اجتماعی با اعتیاد و مورفین چیه؟

چه کسانی در معرض خطر ابتلا به اعتیاد هستند؟

حتما این ویدئو را ببینید و برای دوستانتون هم ارسال کنید

 

اگر این مطلب برایتان بود شاید این کارگاه نیز برایتان مفید باشد

ویروس های ذهنی چیست و روشهای پاکسازی آن کدام است


ویروس های ذهنی چه هستند؟
ذهن انسان درست شبیه یک کامپیوتر هست
همانطور که سیستم عامل کامپیوتر ویروسی می شود و اطلاعات را نادرست پردازش می کند
ذهن ما هم بسیاری از اوقات ویروسی می شود ، و قادر به تشخیص صحیح و پردازش درست اطلاعات نمی باشد
وبرای پردازش اطلاعات و دریافت نتایج صحیح نیاز به پاکسازی و رفرش شدن آن داریم
پس برای کنترل ذهنتان باید این ویروسها را بشناسید و در جهت رفع آنها اقدام نمایید
 

دانلود رایگان ۴ فصل از کتاب صوتی حل معمای ازدواج با تئوری انتخاب

دکتر ویلیام گلسر روان شناس برجسته آمریکایی

و بنیانگذار ” تئوری انتخاب ” (Choice Theory) است.

تئوری انتخاب ویلیام گلاسر
ویلیام گلاسر دانشجوی رشته مهندسی شیمی بود ولی با توجه به علاقمندی به روانشناسی ، تغییر رشته داد و دکترای روان شناسی گرفت.
گلاسر در تحقیقات مستمری که بیش از ۵۰ سال طول کشید، دریافت که روانشناسی سنتی که مبتنی بر “کنترل  بیرونی” است ، مبدأ بسیاری از مشکلات بشر،  چه در سطح فردی و چه درسطح خانوادگی و اجتماعی است.
وی محور تحقیقات خود را پاسخ به سؤال  “چرا انسان ها در روابط خود با دیگران ناخشنود هستند؟” قرار داد و کوشید روش جدیدی را در روانشناسی و ارتباطات انسانی پیدا کرد که ان را  “تئوری انتخاب” نامید.
 دکتر ویلیام گلاسر، متولد ۱۹۲۵ آمریکاست که به دلیل یک عمر تلاش در بنیانگذاری مکتب جدیدی در روان شناسی پیشرو،به یک چهره جهانی تبدیل شده است.
گلاسر در سال ۲۰۰۳ از سوی انجمن مشاوره آمریکا، فردی توصیف شد که سهم بسزایی در ارتقاء مشاوره روانشناسی داشته است و در ۲۰۰۴ ، نشان “اسطوره مشاوره” را دریافت کرد و یک سال بعد انجمن روان شناسی ایالات متحده آمریکا، عنوان ارزنده “استاد ممتاز” را به وی اعطا کرد.
تئوری انتخاب در سال های اخیر چنان مورد استقبال قرار گرفته است که هم اکنون نمایندگان گلاسر و پیروان تئوری وی در کشورهای مختلف جهان، به ترویج تئوری انتخاب می پردازند. حتی مدارسی در آمریکا و برخی کشورها تحت عنوان مدارس گلاسری یا مدارس کیفی، شکل گرفته اند که بر مبنای تئوری انتخاب اداره می شوند و دانش آموزان آنها، از موفق ترین دانش آموزان به شمار می روند.
البته کنترل بیرونی که مبنای روان شناسی سنتی است، هنوز هم به طور گسترده در سراسر جهان مورد استفاده قرار می گیرد.
کنترل بیرونی می گوید: شما می توانید دیگران را کنترل کنید.
حتی فراتر از این ، شما حق دارید دیگران را کنترل کنید.
و فراتر  از این میگوید: شما وظیفه دارید دیگران را کنترل کنید.
بنابراین روانشناسان معتقد به کنترل بیرونی همیشه راههایی برای کنترل رفتارهای دیگران یافته اند، مثلاً مکانیزم های تنبیه و تهدید و تشویق را طراحی کرده اند تا افراد بتوانند به کمک انها دیگران را کنترل کنند.
تئوری انتخاب گلاسر
این کنترلگری، الزاماً با اهداف منفی همراه نیست و بسیاری از اوقات، خیرخواهانه هم هست، مانند پدر و مادری که میخواهند بر فرزند خود اعمال سلطه و سلیقه کنند و یا معلمی که می خواهد رفتارهای اخلاقی و درسی دانش آموزانش را اصلاح کند
.اما واقعیت اینست که از نظر دکتر گلسر، کنترل بیرونی اثر کوتاه مدت داشته و تغییر ذاتی در رفتار آدم ها ایجاد نمی نماید بطوریکه به محض حذف عوامل کنترلگر ، افراد به رفتارهای پیشین خود بازمیگردند.
اینجاست که پای “تئوری انتخاب”، به میان می آید. تئوری انتخاب می گوید که همه انسان ها، رفتارهای خود را خودشان انتخاب می کنند و فشارهای بیرونی، در نهایت محکوم به شکست هستند.
این تئوری میگویدکه حتی رفتارها و احساساتی مانند خشم و افسردگی نیز، محصول انتخاب  غیرمستقیم یا مستقیم خود ما هستند هرچندکه بعد از وقایع بیرونی رخ دهد.
در تئوری انتخاب، افراد به جای آن که دیگران را تحت سیطره و کنترل خود در آورند تا بتوانند بر رفتار آنها اثرگذار باشند، همیشه این سؤال را از خود می پرسند که “رفتاری که من، اکنون انجام می دهم، آیا مرا به فرد مورد نظر نزدیک می کند یا از وی دور می سازد؟”
اگر دور می سازد، نباید آن را انجام داد و اگر نزدیک می کند، می شود انجامش داد.
اصل دیگر تئوری انتخاب اینست که تنها کسی را که میتوانم کنترل کنم ، خودم هستم. من فقط روی رفتار خودم تسلط دارم نه بر روی دیگران.
ما هر گاه در روابط خود با دیگران، دست از کنترلگری آنها برداریم و نسبت به آنها احساس مالکیت نداشته باشیم، در روابطمان حمایتگر، مذاکره کننده، شنوا، اطلاعات دهنده، احترام گذار و گشاده روباشیم، به تئوری انتخاب، نزدیک شده ایم.
تئوری انتخاب، از زمانیکه شکل گرفت ، زندگی افراد زیادی را به طرز شگفت آوری دستخوش تغییر و تحول نموده است.
 

اگر در شرف ازدواج هستید حتما فایل رایگان زیر را ببینید

دانستنیهای حقوقی ازدواج

 
 چرا ما آدم ها ناخشنود هستیم؟
پس از دهها سال تحقیق و بررسی و آزمایش نتایج ذیل بدست آمد: “ریشه همه ناخشنودی های انسان، در روابط آسیب دیده یا از دست دادن یک رابطه مطلوب یا نرسیدن به رابطه مورد نظر است.”
سؤال اینجاست که اساساً چرا این اتفاقات ناگوار در روابط مردم رخ میدهد.
مثلاً چرا ازدواجی که با عشق آغاز شده، در ادامه به سردی و در نهایت به طلاق می انجامد؟
و یا چرا دوستی ها بعد از مدتی از مکدر شده و از هم دور می شوند؟
یا چرا روابط پدر، فرزندی در گذر زمان سست می شود؟
پاسخ تئوری انتخاب به این سؤالات که چرا روابط انسان ها آسیب می بیند این گونه است:”زیرا آدم ها تمایل دارند همدیگر را تحت کنترل و اجبار خود در بیاورند.”
برخی از مکانیزم های کنترلی، بسیار خشونت بار هستند و برخی دیگر نامحسوس و غیرخشن.
مثلاً در دوران برده داری، اربابان به زور شکنجه و شلاق ، برده ها را تحت کنترل و اجبار خود در می اوردند و یک معلم، با مکانیزم نمره و روش های انضباطی دانش آموزانش را کنترل می کند و والدین با روش های تنبیه و تشویق ، فرزندانشان را تحت کنترل در می اورند و زوجین نیز با صدها روش از جمله اخم و کنایه و دعوا و حتی کتک کاری، سعی در کنترل یکدیگر دارند.
همان طور که می بینید، در دنیایی زندگی می کنیم که همه سعی می کنند خود را به نحوی بر دیگران تحمیل کنند و این ، منشأ اصلی نارضایتی است.
خیلی از ما دوست داریم دیگران طوری رفتار کنند که ما می خواهیم اما نمیخواهیم دیگران بر روی ما تسلط داشته باشند.
این اجبار و کنترلگری یک تنش دائمی ایجاد و به انسان ها و رابطه هایشان آسیب وارد مینماید.
خلاصهاینکه هر فرد در زندگی درگیر یک یا چند حالت از حالت های زیر است که باعث نا خشنودی و نا خرسندی او میشود:
فرد دیگری خواهان کنترل اوست.
خودش می خواهد، فرد دیگری را کنترل کند.
او و فرد دیگری متقابلاً میخواهند یکدیگر را کنترل نمایند.
شخص می خواهد خود را مجبور به کاری کند که دوست ندارد بعبارتی شخص دچار درگیری درونی است: برای مثال ادامه دادن ناگزیر یک شغل یا ادامه دادن زندگی مشترک به خاطر فرزندو ….
حال ببینیم مکانیزم کنترل دیگران چگونه بوجود می اید؟
اولین تجربه انسان در کنترل دیگران به دوران نوزادی اش برمیگردد. زمانیکه کودک با نخستین مشکلات زیستی مانند تشنگی و گرسنگی و خیس کردن لباس خود مواجه میشود و از تامین نیازهای خود عاجر است سعی میکنددیگران را وادار به کمک کند و تنها سلاح او ، گریه است.
نوزاد اندک اندک در می یابد که با گریه کردن دیگران را وادار میکند که پدر و مادر بیایند و مشکل او را حل کنند و این یک تجربه بسیار جالب برای یک نوزاد است .
کودک، هر چه بزرگ تر میشود، مکانیزم های جدیدتر و پیچیده تری را برای کنترل دیگران به کار می گیرد.
بنابراین، تمایل به کنترل دیگران از همان اول زندگی در وجود هر یک از ما شکل می گیرد.
با مطالعه این کتاب پر محتوی قطعا نگرش شما نسبت به روابط ، احساسات و رفتار میان فردی و درون فردی تغییر خواهد کرد و با مثالهای جالبی که در کتاب ذکر شده میتوانید مشکلات بسیاری را از سر راه خود برداشته و به رضایت از زندگی رسیده و در مسیر خشنودی و بهورزی قرار بگیرید.
 






 
 

برای دانلود پک کامل این مجموعه با قیمت استثنایی فقط ۵ هزار تومان همینجا کلیک کنید

 

ازدواج سنتی یا ازدواج مدرن مقایسه مزایا ومعایب

ازدواج سنتی بهتر است یا ازدواج مدرن
تعریف ازدواج سنتی چیست؟
به چه چیزی ازدواج مدرن میگوئیم
آیا دخالت والدین در تصمیم گیری و انتخاب جزوی از ازواج سنتی است؟
آیا در ازدواج مدرن نظر والدین مورد بررسی قرارا نمیگیرد و والدین فرزندان را تنها میگذارند؟
تعریف ازدواج سنتی و ازدواج مدرن از دیدگاه جوانان و کارشناسان چیست؟
در جامعه پر تلاطم ایران از حدود ۵۰ سال پیش شیوه هایازدواج داِئم در حال تغییر بوده و روشهای مختلف ازدواج بوجود آمده  و و روشهای قدیمی تر جای خود را به روشهای جدیدتر داده تا شاید ارزوی دیرین بشر یعنی ازدواج سالم و پایدار همراه با عشق شکل بگیرد و مایه خشنودی و شادکامی انسان گردد
در دوره های دور تر والدین تصمیم میگرفتند که کدام پسر با کدام دختر ازدواج نماید
سپس کمی نزدیکتر قبل از مراسم ، نظر دختر و پسر را پرسیده و در حقیقت آنها را از امر ازدواج مطلع می ساختند
در سالهای دهه ۴۰ و اوایل ۵۰ دختر و پسر کمی در تصمیم گیری دخیل شدند
سپس در سالهای دهه ۵۰ و ۶۰ ازدواجهای ایدئولوژیک شکل گرفت که دختر و پسر بر مبنای ایدوئولوژی و عقیده مبادرت به انتخاب و ازدواج مینمودند
در سالهای دهه ۶۰ و ۷۰ دختر و پسر همدیگر را در مراسمهای سنتی خواستگاری دیده و انتخاب یا رد میکردند
و اما در این اواخر ابتدا دختر و پسر با هم آشنا شدخ و پس از وا کندن سنگها و قطعیت تصمیم به ازدواج خانواده ها را در جریان این مهم قرار میدهند
براستی کدامیک از این روشها انسان را به کمال مقصود و لذت دائمی میرساند؟
با ما همراه باشید 
 
 
ازدواج سنتی یا مدرن
 
این برنامه توسط صدا و سیما تهیه و از شبکه افق پخش گردید

 

اگر این مطلب برای شما مفید بود حتما دانستنیهای حقوقی ازدواج را نیز مطالعه نمایید

 

مهارت های مورد نیاز جوانان

در خانواده شما نوجوان هست؟

مهارت هایی که هر نوجوانی نیاز دارد تا با آنها به دوران جوانی قدم بگذارد

 

 مهارت های لازم که خیلی از آنها در عین سادگی به راحتی مغفول واقع می شوند.

 

۱- هر فرد ۱۸ ساله ای باید بتواند با یک غریبه وارد مکالمه شود

مواجهه و مکالمه با معلمان ، مربیان ، دوستان ، اساتید و رئیس دانشگاه، مشاوران، صاحبخانه، کارکنان فروشگاه، مدیر بالاسری، همکاران، متصدیان بانک ، راننده های اتوبوس و تاکسی همه و همه از جمله کسانی هستند که یک فرد بالغ در زندگی واقعی با آنها مواجه خواهد شد.
خیلی از ما به غلط به فرزندانمان یاد می دهیم با غریبه ها حرف نزنند، در حالیکه باید به آنها مهارت تشخیص معدود غریبه های بد از اکثریت خوب یا حداقل بی آزاری که به تعامل با آنها نیاز خواهند داشت را بیاموزیم .
عدم آموزش این مسئله باعث می شود نوجوانان بدون آنکه چگونگی مواجهه محترمانه با غریبه ها را یاد بگیرند به مرحله تازه ای از زندگی خود قدم بگذارند. ابریم که فرد بالغ در دنیای واقعی نیاز پیدا می کند از غریبه ها کمک و راهنمایی بگیرد.
 

۲- یک جوان چه دختر چه پسر باید اطراف خود را بشناسد

محیط دانشگاه و شهر محل سکونت، محیط کار یا تحصیل،منطقه پیرامون خود و کشور خود  از جمله مواردی هستند که جوانان  با آنها مواجه شده و باید بتوانند موقعیت مورد نظر خود را در آنها بیابند.
بسیاری از والدین فرزندان خود را به هر جایی که لازم باشد می رسانند یا آنان را همه جا همراهی می کنند، به همین دلیل بسیاری از نوجوانان نمی دانند چگونه باید از محلی به محل دیگر بروند، از چه وسایل نقلیه عمومی استفاده کنند، کی و کجا از اتومبیل شخصی کمک بگیرند، و یا حتی چگونه بنزین بزنند.
 

۳- تکالیف و وظایف خود و زمان انجام  آنها را مدیریت کنند

بسیاری از والدین همه چیز را به فرزندانشان یادآوری می کنند؛ مثلاً اینکه چه کاری را چه موقع انجام دهند.
حتی گاهی اوقات در انجام این وظایف به آنها کمک هم می کنند و گاه به جای آنها کاری را انجام می دهند. این می شود که نوجوانان یاد نمی گیرند چطور کارهایشان را اولویت بندی و مدیریت کنند و یا کارهایشان را انجام دهند.
 

۴- از پس امور منزل بر بیاید

والدین این روزها در انجام کارهای منزل زیاد از فرزندان خانواده درخواست کمک نمی کنند، چرا که فکر می کنند کارهای مدرسه و فوق برنامه وقت زیادی برای کاری دیگر باقی نمی گذارد. به همین دلیل، بچه ها یاد نمی گیرند روی پای خود بایستند، نیازهایشان را برطرف کنند، به نیازهای دیگران احترام بگذارند، و یا سهم خود را به عنوان عضوی از جمع ادا کنند.
 

۵- از پس حل مشکلات و تعارضات  بین فردی بر بیاید

بسیاری از والدین برای حل سؤ تفاهم ها و تسکین احساسات جریحه دار شده فرزندان خود وارد میدان شده و این می شود که نوجوانان یاد نمی گیرند بدون پادرمیانی بزرگترهای خود چگونه با تنش های بین فردی مواجه شوند و آنها را حل و فصل کنند. عدم توانایی در حل مشکلات بین فردی بعد ها در آمار بالای پدیده هایی مثل طلاق ، خشونت و تعارض به وضوح خود را نشان می دهد.
 

۶- یک جوان باید یتواند با بالا و پایین های زندگی کنار بیاید

کلاس های مختلف، تکالیف دانشگاهی، رقابت های درسی، فشار کاری ، معلم ها، اساتید، و یا مدیران کج خلق از جمله مواردی هستند که هر فرد بالغی باید بتواند با آنها کنار بیاید.
بسیاری از والدین هر وقت مشکلی پیش می آید پادرمیانی می کنند، کارهای فرزندانشان را انجام می دهند، مهلت بیشتری برایشان می گیرند، و جای آنان صحبت می کنند. به این ترتیب نوجوانان یاد نمی گیرند که در مسیر زندگی ، اوضاع همیشه بر وفق مرادشان نیست . آنها یاد نمی گیرند که درصورت خوب پیش نرفتن اوضاع، چگونه باید خود را مدیریت کرده  و کنترل اوضاع را دست بگیرند.
 

۷- درآمد داشته باشد و پول خود را مدیریت کند

اکثر نوجوانان بیکار هستند و حتی کار نیمه وقتی برای انجام ندارند و هر زمان لازم باشد از والدینشان پول میگیرند. به همین دلیل مسئولیت پذیری ، پاسخگویی در برابر دیگران، و یا قدردانی به خاطر چیزهای مختلف و مدیریت کردن پول را یاد نمی گیرند.
هر نوجوان می بایست قبل از ورود به بازار کار دوره های هوش مالی و مدیریت سرمایه گذاری را بگذراند.
 

۸- ریسک کند

مسیری که اکثر نوجوانان در زندگی خود طی می کنند به وسیله والدینشان طراحی شده و تمام موانع و نواقص آن برطرف شده است. به همین دلیل اکثر آنان این حقیقت را یاد نمی گیرند که موفقیت: نتیجه تلاش، شکست و تلاش مجدد است که تنها با کنار آمدن با ناملایمات زندگی میسر می شود.
 

۹- نه گفتن

مهارت نه گفتن یکی از کلیدی ترین و مهمترین مهارتهای مورد نیاز جوانان است که باید هر نوجوانی روشهای صحیح و قاطعانه نه گفتن را بیاموزد تا بتواند در زندگی و در مواقع لزوم از ان در جهت حفظ منافع سخصی و خانوادگی و جلوگیری از بروز خطرات احتمالی مثل اعتیاد و … پیشگیری نماید.

غلط خوردم

راستش از اول هم به آموزش خیلی علاقه داشتم
هم آموزش دیدن ، هم آموزش دادن
تا آنجاکه بیش از ۲۰ تا رشته رسمی و غیر رسمی را دوره دیدم و گذروندم
از یوگا و ری کی و هومیوپاتی و یونگ , NLP و روانشناسی تا متالورژی و مدیریت و نقشه کشی و برق و الکترونیک و برنامه نویسی Plc و ….
اونقدر زیاد بوده که معمولا یادم میره چندتا بوده و کجا، وقتی برای اولین بار خواستم رزومه بنویسم خودم خجالت کشیدم و خیلی از چیزهارو کلا ننوشتم
تا اینکه به تازگی فهمیدم مرض چند پتانسیلی دارم و دارم چوب اون را میخورم
البته ناراضی نیستم ولی به هر حال به خاطر ساختار جامعه و تخصص گرایی ( البته به شرط صرف نظر کردن از بند پارتی) هیچوقت به اندازه خودم نتونستم پیشرفت کنم
بگذریم….
بعد از ۱۷ سال کار صنعتی تو پستهای مختلف ازجمله سرپرست فنی و کنترل کیفیت و تحقیق توسعه و بالاخره مدیریت….یه روز گفتم بذار ببینم من برای چه کاری ساخته شدم و رفتم انواع تستهای شخصیت شناسی مثل  DISC و MBTI را زدم و خلاصه فهمیدم من ساخته شدم واسه تدریس
برای همین رفتم و با هنرستان نزدیک محل کارم که دانش آموزاش هم کارورز مجموعه ما بودن صحبت کردم و شدم معلم هنرستان پسرانه اونهم سمت پاکدشت…
اول مهر شد و با هزار مصیبت وقتمو خالی کردم ( یادتون که هست آخه من یه مدیر خفن بودم) و رفتم سر کلاس
هیچکس نبود
هرچی نشستم بلکه بچه ها بیان هیچکس نیومد
رفتم از معاون پرسیدم بچه ها کجان ؟ چرا کسی سر کلاس نیست؟
گفت اینجوری نیست که … باید بری دنبالشون بیاریشون سر کلاس
رفتم و از تو حیاط جمعشون کردم و آوردمشون سر کلاس و شروع کردم به درس دادن
بعد دیدم هیچ کس به حرفام توجه نمیکنه
خیلی باهاشون بحث کردم دیدم هیچ رقمه حاضر نمیشن به حرف های من توجه کنن
دوباره رفتم سراغ معاون و ماجرا را بهش گفتم ، گفت ببین این جوری نیست دیگه، اول باید باهاشون رفیق بشی
گفتم چه جوری ؟ گفت جوونن دیگه ببین چی می خوان، هرچی می خوان بهشون بده
منم رفتم و بهشون پیشنهاد دادم که بریم تو حیاط بازی کنیم و با هم رفتیم فوتبال بازی کردیم
جلسه اول که گذشت
کلاس دومم به والیبال و خوش و بش گذشت ، جلسه سوم هم به پینگ پنگ  و جلسه چهارم هم به دیدن فیلم و یکسری برنامه های دیگه
بیشتر سر کلاس جوک میگفتیم و میخندیدیم ، یواش یواش داشت سال تموم می شد و من هنوز نتونسته بودم با بچه ها ارتباط بگیرم
نگران این بودم که درس تخصصی شون مونده و من نمیتونم آنها را سر کلاس نگه دارم
خیلی با خودم کار کردم تا با بچه ها رفیق بشم ، و بتونم بهشون درس بدم، اونسال بخیر گذشت و بچه ها هم کم و بیش درسها را خوندن و ختم به خیر شد
اما سال بعد کلاس بچه های سال سومی را دادند به من و من سعی کردم همین برنامه را با اونها پیاده کنم
اما این تو بمیری از اون تو بمیری ها نبود و کار به جایی رسید که یه روز از دست بچه های سال سومی از مدرسه فرار کردم
مدیر که دقیقا میدونست داستان چیه زنگ زد به من که چی شده آقای شفا؟
منم گفتم اینجا یا جای منه یا جای اون بچه های “بووووووووق”
از اون روز دیگه پامو توی مدرسه نذاشتم
بعد پیش خودم گفتم ببین اینا بچه های مدرسه ای بودن و به زور آوردنشان سرکلاس
اینها قدر تورو نمیدونن ، تو حیفی ، جای تو اصلا اینجاها نیست، تو باید یه جایی بری که خودشون طالب علم باشد
چند وقت بعد نمیدونم چی شد یه پیام برام اومد، از کجا؟ نمیدونم
گفتم برم ببینم اونجا کجاست ، ضرر که نداره ، رفتم دیدم یه جای خوبیه با یه عالمه بچه های خوب و اونجا کلی دوست خوب پیدا کردم
بعد از معرفی جو کلاس کلا بهم ریخت و بچه ها اونروز از ۴عصر  تا ۱۱ شب منو نگه داشتن و در مورد تجربیات من ، از من سوال کردن
تازه متوجه شدم وای چقدر جوان هایی هستند که نیاز به راهنمایی های من دارن و اینجا به قول معروف اصله جنسه
اما خوب هنوز تصمیم خودمو نگرفته بودم تا چند روز بعد که با آقای بهرام پور آشنا شدم
اول یکی از دوره های ایشان را شرکت کردم و بعدش هم به من پیشنهاد دوره استادی شد
با آقای بهرام پور صحبت کردم و ایشان هم تاییدیه دادن که این شغل برای من میتونه مناسب باشه و اینقدر تبلیغ این کارِ باحال را کردن که کار قبلیم را ول کردمو وارد این حرفه شدم
بیچاره زنم ):
همینجا دوست دارم سالگرد ازدواجمون ۱۹ شهریور را به همسر بیچاره ام از همین تریبون تبریک بگم
بهرامپور خدا از سر تقصیراتت نگذره
حالا افرادی دور و برم هستن که خیلی مشتاق و طلبه آموزش و یادگیری هستن و من هم مشتاقانه به اون ها آموزش یا مشاوره میدم
و خیلی وقتها تا ۳ و ۴ صبح دارم کار میکنم و پوستم سر نوشتن کتاب و طراحی سایت و … کنده شده
دلم تنگ شده واسه اونوقت که مثل آقاها میرفتم سر کار و احترام و خواب و حقوقم سرجاش بود و خیلی چیزهای دیگه
کی فکر میکرد که انقدر مسیر استادی سخت باشه ! هرچند شیرینی های خودش را داره اما یه وقتهایی میگم خدایا غلط خوردم
محمد علی شفا
۹۷۰۶۱۹